دیوونتم
دق میکنم
اگه نیام به دیدنت
این روزا مشکله برام
نبودن و ندیدنت
این روزا تنها آرزوم
فقط به تو رسیدنه
دیدن تو بهونهء
هر تپش قلب منه
بگو تو هم دلت برام تنگ شده
آخه چرا دلت مثل سنگ شده
اگه بدونی که چقدر دلم واسه
گرمی آغوش تو تنگ شده
دلم برات تنگ شده
به سرعت ثانیه ها
میگذرم از تو جاده ها
تا تو رو پس بگیرم از
تموم این فاصله ها
نمیشه که نبینمت
خیلی دلم تنگه برات
دلم داره پر میزنه
واسه شنیدن صدات
بگو تو هم دلت برام تنگ شده
آخه چرا دلت مثل سنگ شده
اگه بدونی که چقدر دلم واسه
گرمی آغوش تو تنگ شده
دیوونتم ... دیوونتم ... دیوونه
به سرعت ثانیه ها
میگذرم از تو جاده ها
تا تو رو پس بگیرم از
تموم این فاصله ها
نمیشه که نبینمت
خیلی دلم تنگه برات
دلم داره پر میزنه
واسه شنیدن صدات
دیوونتم ...
+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 21:17  توسط مصطفی
|
صحنه خالی،
صحنه خاموش،
بی تحرک ، بی نمایش،
گیج و واژگون
به امید یه نوازش
پشت صحنه غیبت نور
روی پرده یه وجب خاک
همه رفتند،همه رفتند
همه جز خاطره و یاد
درا باز و بسته می شن
ولی با دلسوزی باد

+ نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 20:49  توسط مصطفی
|
|

|
|
|
If you live to be a hundred, I want to live to be a hundred minus one day, so I never have to live without you.
-- Winnie the Pooh
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 18:58  توسط مصطفی
|
کاش بودی تا دلم تنها نبود
تا اسیر غصه ی فردا نبود
کاش بودی تا نگاه خسته ام
بی خبر از موج دریا ها نبود
کاش بودی تا دو دست عاشقم
غافل از لمس گل مینا نبود
کاش بودی تا زمستان دلم
این چنین پر سوز و پر سرما نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی
بی تو هرگز زندگی زیبا نبود
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 14:29  توسط مصطفی
|
زیر خاکستر ذهنم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز
یادگاری است زعشقی سوزان
که بود گرم و فروزنده هنوز
عشقی آنگونه که بنیان مرا
سوخت تا ریشه و خاکستر کرد
غرق در حیرتم از این که چرا
مانده ام زنده هنوز !
گاهگاهی که دلم میگیرد
با خودم می گویم
آن که جانم را سوخت
یاد می آرد از این بنده هنوز ؟
سخت جانی رابین که نمردم از هجر
مرگ صدبار به از بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم
هستم
پیش چشمان تو شرمنده هنوز
گر چه از فرط غرور
اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس ازآن همه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز
گفته بودند که از دل برود یار چو ازدیده برفت
سالهاست که از دیده من رفتی لیک
دلم از مهر تو آکنده هنوز
دفتر عمر مرا دست ایام ورق ها زده است
زیر بار غم عشق
قامتم خم شدوپشتم بشکست
در خیالم اما
هم چنان روز نخست
توئی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق
دل من بردی و بادست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش
گرکه گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکسترم جسمم باقی است
آتشی سرکش و سوزنده هنوز ...
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 22:10  توسط مصطفی
|
دیدمش از دور که می رفت
اشک سردی تو چشاش بود
اون نمی خواست بره اما...
زنجیره اجبار به اش بود
می شنیدم هق هقش رو
که می گفت تا فردا بدرود
لحظه های تلخ بود اما
دل من منتظرش بود
به سلامت ای همه کس
می دونم که بر می گردی
میدونم دلت همین جاست
از دلم سفر نکردی
خیلی زود رفت لب جاده
اما من اونو می دیدم
خداحافظ گفتنش رو
خیلی روشن می شنیدم
چند قدم مونده به بودن
ذره ای نزدیک تر از من
سره وعوه مون نشستن
تشنه ی به تو رسیدن
بغض سردم نعره می زد
خداحافظ عشق رویااااااااا
می مونم تا بربگردی
روی نیمکت لب دریاااااااا
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 20:2  توسط مصطفی
|
تو اسمشو چي ميذاري؟

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 23:38  توسط مصطفی
|
کاش می شد چون زلال اب رود
حلق خشکی رازخودسیراب کرد
یاگلی بود سرخوش ازفصل بهار
بلبلی را دور خود بی تاب کرد
خاطرات زندگی از نو نوشت
از جوانی قصه های ناب کرد
همچو باران کینه ها از دل زدود
دوستی را اندرونش قاب کرد
کاش می شدکیمیا بودوسپس
هرمسی راچون طلای ناب کرد
کاش میشد چون پرنده نغمه خوان
شور و شادی را به دنیا باب کرد
همچو خورشید با طلوع بامداد
ظلمت شب را به نوری اب کرد
چون نسیمی از گلستانی وزید
بوی شادی در جهان پرتاب کرد
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 15:18  توسط مصطفی
|
درسینه ام جایگاهی است
نامت را حک کردم
هر روز تو را می بوسم
و می بویم
و عاشقانه، چشمهایت را نگاه می کنم
دنیایی ساخته ام
خانه ای بر بلندای محبت
رشته های مهر پیچکهایش
گلدان هایی پر از گلهای سرخ
و تو
تنها معبود خانهي کوچک من
خانه ای که به وسعت سرسبزی کوهساران است
و من در کنار چشمه ساران محبت
دستانت را می فشارم
من فردای امید را با چشمانی مشتاق مینگرم...
در کنار تو....

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 3:56  توسط مصطفی
|
قصه اينجوري شروع شد..... من وچشمات و ترانه
تو رو خواستن تا هميشه..... گريه و اشک شبانه
تو مي دوني تا هميشه..... من به ياد تو مي مونم
هرچي که ترانه دارم ....واسه ي چشات مي خونم
واسه داشتن دستات.... لحظه هام پر از بهونه اس
ديدن صورت ماهت....... ...يه خيال عاشقانه اس
بي تو من هيچي ندارم... پيش چشمات کم مي يارم
اگه تو بخواي مي ميرم ...جون به دستات مي سپارم
لحظه ها مو با حضورت ..عاشق وترانه خون کن
با نگاه پاک و معصوم........ دل سردمونشون کن
تو مثه اب و نفس باش.... واسه اين عاشق مجنون
رو تن اين خاک تشنه........ تو ببار هميشه بارون
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 3:2  توسط مصطفی
|